|
پايان يكدوره مسابقه ورزشي همواره فرصت مناسبي است براي آنكه نسبت به پرداخت آنچه درطول آن دوره رخدادهاست اقدام شود. اين بررسي ميتواند در بيان علل پيروزيها و شكستها باشد و يا وراي اين موضوع به چيزي بپردازد كه شايد درنظر اول، ارتباطي هم با حوزه ورزش نداشته باشد. در اينصورت پنجرهاي بهسوي اتفاقات حادثشده درطول برگزاري آن دوره ورزشي بازخواهد شد تا فرصتي بهدست آيد براي آنكه شمايل آن رخدادها نهفقط درحجم ورزش، كه در تعريفي بسيار گستردهتر مورد بررسي قرارگيرد.
يكاصل مسلم آناست كه به آنچه در گستره وسيع ورزش بهوقوع ميپيوندد الزاماً نبايد از زاويهاي تخصصي و هميشه ورزشي پرداختهشود. بلكه اگر باوركنيم كه ورزش و هرآنچه در ميادين ورزشي رخ ميدهد درواقع برشي است از جريان معمول زندگي و نقشآفرينان آن نيز با ما بهازايي بيروني، ورزشكاراني هستند كه قراراست درپايان يك بازه زماني مشخص به هدفي معلوم دستيابند، آنگاه شايد راحتتر با اين مسئله كنار بياييم كه ميشود به ورزش بهعنوان قابي كوچك از زندگي روزمره انسانها نگريسته شود كه در كليتي وسيعتر، جريان جاري در جامعه را تعبير ميكند.
اين موضوع از آنجا اهميت بيشتري مييابد كه بدانيم براي رسيدن به يك هدف مشخص،هميشه قرارنيست مسيري مستقيم و خطي طي شود، بلكه نيل به اهداف ازپيشتعيينشده، عموماً توا‡م با گذر از حاشيهها و رخدادهايي است كه لاجرم درجهت دستيابي به آن هدف مشخص، بايد مدنظر قرارگيرد. اين يعني آنكه مجموعهاي از آنچه دركنار رخدادهاي معمول بهوقوع ميپيوندد، بايد عمدتاً موردتوجه قرارگرفته و به موازات همان رخدادهاي اصلي و درهمان حد ارزشگذاري شود.
درصورت پذيرش چنين فرضي است كه ميتوان نگاه عميقتري به اتفاقات رخداده در ميادين ورزشي داشت و آنگاه با بسط آن به زندگي روزمره، زاويهاي تازه را درتحليل آنچه درمسابقات ورزشي ميگذرد بازكرد.
مسخشدهها
چرا تيم ملي آلمان درجام جهاني نوزدهم نتوانست ازپس اسپانيا برآيد و سرسلامت از مرحله نيمه نهايي بهدربرد؟ آيا اين امر تنها به قدرت اسپانيا و آن فوتبال ظريفي كه ماتادورها ازخود بهنمايش گذاشتند مربوط ميشد؟
اينها سئوالاتي است كه توجيه آن از نگاه ورزشي معطوف به هزار دليل و برهان ميشود درباب اينكه اسپانياييها چنين هستند و چنان كردند تا بتوانند آلمانها را مغلوب كنند و اين درحالياست كه هيچ حرف و حديثي ازعلل مسخشدن آلمانها دربرابر اسپانياييها بهميان نخواهد آمد. اما اگر قرارباشد از موضعي فراتر از حيطه صرفاًورزشي به اين شكست نگريستهشود، شايد بتوان از لابهلاي قواعد و رموز زندگي، بهعلت مسخشدن 11 انسان دربرابر 11 انسان ديگر پيبرد، درحاليكه همانها، يكي دوروز پيشتر از بازي برابر اسپانيا توانسته بودند دو ابرقدرت مطلق فوتبال جهان (انگلستان و آرژانتين) را با اقتداركامل از سرراه برداشته و به نيمهنهايي برسند. ولي آيا آرژانتين يا انگلستان ضعيفتر از اسپانيا بودند؟ بيترديد چنين نيست. همه آنهايي كه حداقلي از آشنايي را با جهان توپ گرد دارند، ميدانند كه اين دوتيم پرقدرت، چه بهلحاظ تكنيكي و چه بهلحاظ تاكتيكپذيري هرگز چيزي كمتر از اسپانيا ندارند (اگر بيشتر نداشته باشند) اما دربرابر تيم ملي آلمان هيچ حرفي براي گفتن نداشتند و عملاًدست و پابسته ظاهرشدند تا شكستهاي حقارتآميزي را از ژرمنها متحمل شوند. پس در اينصورت چه عاملي سبب شد تا آلمانها تنها بهفاصله چندروز، از يك تيم بدون رقيب به تيمي منفعل و ناكارآمد تبديل شوند، درحاليكه ميدانستند ميان آنها با جام زرين نوزدهم، فاصلهاي بيشتر از بازي با آرژانتين و انگلستان نيست؟
روحيهاي بهنام تسلطخواهي
انسان ذاتاً خواستار استيلا برديگري است. او ميخواهد آنچه را خود صحيح ميپندارد به ديگران هم تحميل نمايد، مگر جهان به كام او گردد. اين صفت مشترك ميان همه انسانهاست، منتها در اين ميان آنچه اهميت دارد، شيوه اعمال اين خواسته درموقعيتي است كه بشر در آن قرار ميگيرد. بهعبارت بهتر، سلطهطلبي ميتواند به اشكال مختلف بروز يابد منوط به آنكه سلطهگر، خويش را درچه وضعيتي نسبت به اطراف مجسم نمايد.
ازطرف ديگر ريشههاي سلطهطلبي و سلطهپذيري به گذشتههاي تاريخي هم بازميگردد؛ درحاليكه زمان حال و آينده نيز در اِعمال اين رفتار بيتأثير نيست. بهاين ترتيب تحميل خواستهها ميتواند در ظرفهاي زماني قرارگرفته و همهچيز را منطبق با گذشته، حال و آينده تفسير نمايد. چنين روايتي از حس تسلطخواهي را ميتوان بهعينه درميادين ورزشي و عليالخصوص فوتبال نيز مشاهده كرد. در اين ميادين است كه دوتيم ورزشي بهعنوان عصارهاي از دوملت (ويا حتي دوملت- دولت) رودرروي يكديگر صفآرايي ميكنند تا در پسِ هر پيروزي و شكستي، تعريفي دوباره از سلطهطلبي و تسلطخواهي رخ عيان نمايد. جز اين، رفتارهاي بهنمايش درآمده ازسوي بازيكنان دوتيم ميتواند احساس حقانيت توا‡م با گستاخي را كه خود بهنوعي با حس استثمارطلبي و برتريجويي يا سلطهطلبي در ترادف است، درمقابل ديدگان آورد. بهاين ترتيب آنچه درميادين ورزشي (و بهخصوص زمينهاي فوتبال) ميگذرد، تعبيري فراتر از حيطه ورزش پيدا ميكند تاجايي كه تأويل آن به مرزهاي زندگي بشري وارد ميشود؛ رخدادي كه در علل شكست غيرمنتظره آلمان از اسپانيا در جام جهاني آفريقاي جنوبي نيز بهخوبي مشهود بود.
چرايي تسلط آلمان برانگلستان و آرژانتين
حالا ميتوان به اين سئوال پاسخي منطقي داد كه چرا فاصله چندروز، ميان شكست دادن انگلستان و شكست خوردن از اسپانيا بايد براي تيمملي آلمان، اينچنين با تحولات سريع و آني همراه باشد. واقعيت آن است كه اگر ارتباطات پرتلاطم تاريخي ميان آلمان و انگلستان مورد بررسي دوباره قرارگيرد، آنگاه ميتوان بهوضوح ولع ژرمنها را در به زانودرآوردن انگلوساكسونها مشاهده كرد، تاجايي كه گويي فرياد خروش يك ملت پشت 11مرد قرار ميگيرد تا آنها به تلافي آنچه ملتي ديگر درطول تاريخ بر سرشان آوردهاند، آن كنند كه محق، برسر مقصر ميآورد.
اين همان حس برتريجويي است كه اينك از آستين انتقام بهدرآمدهاست. قومي كه هميشه خود را مسلط ميپنداشته، بهدليلآنكه زماني و جايي درگذشته بهدست ديگران تحقير شده، اينك كه آن مقصرين را يافتهاست بايد انتقام همه آن تحقيرها و شكستها را بگيرد و استيلاي خويش را برآنها بهنمايش گذارد تا حقارت، نصيب غالبين ديروز گردد. اين يعني آنكه انگيزه سلطهطلبي و برتريجويي با ابزاري بهنام توپ و دروازه، بروزدهنده حس انتقام و خشم ميشود تا انگلستان درمصاف با آلمان با نتيجهاي باورنكردني همه چيزش را بربادرفته ببيند.
همين احساس درباره شكست آرژانتين از آلمان هم قابل مشاهده است. گيرم اينجا، آنكه قراراست به زانو درآيد نه درقالب يك تيم، كه درقالب شخص ميگنجد.
nnn
سلطهگر بهمنظور اثبات برتري خويش بررقيب، نيازمند اشك و افسوس فرد شكستخورده است. ازسويي اين اشكها هرچه از جانب فردي شايستهتر و قويتر برزمين ريخته شود، سلطهگر احساس رضايت بيشتري ميكند چراكه ضعفهايش زير آن اشكها پنهانشده و همه چيز برمدار برتري دلخواه او ميچرخد. پس طبيعي است كه شخصيتهاي بزرگ جهان فوتبال (بهعنوان مثال ديهگو مارادونا و ليونل مسي) بايد زير چرخدندههاي يك فوتبال مكانيكي له شوند، چه حس غرور ناشي از سلطهطلبي و برتريجويي تنها با اشك شكست خوردگان بزرگ است كه سيراب ميشود. اين، همه علت شكست آرژانتين از آلمان است؛ آنها كه خود را مالك بيچون و چراي جهان ميدانند (ويا لااقل بخش عمدهاي ازجهان) اينك تحمل داشتن رقيبي ديگر را به هرشكل ممكن برنميتابند تا تنها راهحل موجود، ازميان برداشته شدن رقيب تلقي گردد و چون چنين چيزي محال است، پس چه بهتر آنكه رقيب، به تير حقارت زخم بردارد تا برگهاي تاريخ با روايت شكست تحقيرآميز بهترين نمايندگان آمريكاي جنوبي بهنگارش درآيد، بلكه اروپاييهاي مغرور اندكي تسلي يابند. بيترديد هميناروپاييها هنوز فراموش نكردهاند كه در فينال جام جهاني 1986 مكزيك چگونه اسير دست كاپيتان كوتاهقد و چاق آن روزهاي آرژانتين و مربي امروز آبي و سفيدهاي لاتين شدند تا جام زرين جهاني در آخرين دقايق آن فينال معروف از كف آنها بهدرآيد.
ژرمنها همچنين فراموش نكردهاند كه چهارسال بعد و بازهم وقتي در فينال جام جهاني1990 ايتاليا مقابل آرژانتين قرار گرفتند، هرچند برتري اينبار بهنام آنها ثبت شد، ولي اعتراضات مارادونا، آن قهرماني را تحت تأثير خود قرارداد.
اينها چيزي نيست كه ذهن سلطهطلب آنرا بهراحتي فراموش نمايد، حتي اگر سالها از وقوع آنها گذشته باشد. برتريجويي معطوف به يك زمان مشخص نيست. وقايع گذشته ميتواند در شخصيتپردازي اين صفت، تأثيرگذار باشد اما تضميني نيست كه بروز آن هم در همان زمان گذشته حادث شدهباشد. ممكن است مدتها بگذرد اماحس برتريجويي، فرصتي براي عرض اندام نيابد تا آنهنگام كه شرايط براي چنين امري مناسب تشخيص داده شود.
بههمين دليل، 24 سال بعد از جام جهاني مكزيك و 20 سال پس از جام جهاني ايتاليا، اينك آفريقاي جنوبي مناسبترين محل براي ارضاي حس سركوبشده استيلاطلبي تشخيص داده ميشود تا مجموعه تيم ملي آلمان، انتقام آنچه را ديگومارادونا، كاپيتان تيم ملي آرژانتين در آن سالها برسر آنها آوردهبود، يكجا بگيرد. اگرچه بروز حس برتريجويي به همينجا ختم نخواهد شد تا درآينده نيز بارديگر از آرژانتين و آلمان بيشتر بشنويم؛ شايد چهار سال ديگر و اينبار در جام جهاني برزيل.
بيانگيزگي؛ عامل شكست
اما چرا تيم ملي آلمان از اسپانيا شكست خورد؟ بهنظر ميرسد حالا پاسخ به اين سئوال هم روشن شدهباشد. اگرچه براي درك بهتر آن ميتوان پاسخ سئوال فوق را از دل يك سئوال ديگر بيرون كشيد: آيا دليلي هست كه آلمان نبايد از اسپانيا شكست ميخورد؟
باتوجه به آنچه گفته شد بايد تصريح كرد كه معادلات غيرورزشي در ايجاد انگيزه براي شكستدادن اسپانيا نزد آلمانها وجود نداشت و اين درست برخلاف شرايطي بود كه ژرمنها درمقابل انگلستان و آرژانتين از آن بهره ميبردند. بهاين ترتيب از نگاه آلمانها، سرنوشت آن ديدار بايد صرفاً در چارچوبهاي ورزشي تعيين ميشد كه البته آنها در اينخصوص موفق عمل نكردند.
بهاين ترتيب ژرمنها دربرابر اسپانيا چون انسانهايي مسخشده ميماندند، به آن علت كه اولاًاز نگاه آنها، انگيزه براي غلبه بر اسپانيا متفاوت از روزهايي بود كه آنان بر انگلستان و آرژانتين چيره شدند و ثانياً همان شرايطي را كه آلمان مقابل آن دوتيم قدرتمند اروپايي و آمريكاي لاتين داشت، اينك اسپانياييها مقابل ژرمنها داشتند. طبيعي بود كه در اينحالت، تيم ملي آلمان ابتدا بهمنظور شناخت حريف، با انديشه يك بازي كنترلي بهميدان بيايد غافل از آنكه حريف آنها با تمام قدرت و انگيزه، از همان ابتدا در تفكر بازكردن دروازه آلمانها بهسر ميبرد.
درحقيقت وقتي حس برتريجويي و استيلا برديگري از اردوگاه آلمان رخت بربست، اسپانيا با استفاده از همين حربه، حريف را مقهور خود كرد و اثبات نمود كه قرارنيست، در هميشه بر يك پاشنه بچرخد؛ چه زماني كه معادلات ورزشي بر نتيجه يك مسابقه اثربگذارد و چه وقتي پارامترهاي غيرورزشي، سايهاي سنگين بر آن رقابت افكنده باشد.
شرايط مشابه در ليگ برتر ايران
آنچنانكه آمد، اين احساس تنها بهآن سوي مرزها و اقيانوسها ختم نميشود، بلكه ما نيز ميتوانيم نمونههايي از آن را در داخل مرزهايمان و درحين برگزاري بعضي رقابتهاي ورزشيمان و ازجمله فوتبال بجوييم.
روزي كه سپاهان در ورزشگاه آزادي جام قهرماني را بالاي سربرد، از دوجهت روزي بهيادماندني است؛ يكي آنكه در بعدازظهر بيست و هشتمين روز از ارديبهشتماه سال جاري، يك تيم غيرتهراني با نقطه پايان گذاردن بر ماهها جدال نفسگير تيمها با يكديگر، رسماً بهعنوان قهرمان ليگ برتر نهم معرفي شد و ديگر، وجه غيرورزشي اتفاقات آزادي در آن روز بود كه بهنظر، اهميت آن را بايد بسيار فراتر از تنها كسب يك جام توسط يك تيم ورزشي جستجو كرد.
درآن روز، بخشي از جامعه ما (پايتختنشينان امروز) درقبال بخشي ديگر از همين جامعه (پايتختنشينان ديروز) رفتاري را ازخود بهنمايش گذاشتند كه بدون ترديد مصداق عيني اعتقاد آنها به الگوي “برنده- بازنده” بود. اما شگفت آنكه در اين رابطه، جزئي كه بهعنوان بازنده معرفي شدند (اصفهانيها) در قامت برنده بودند و آنها كه برنده بهچشم آمدند (تهرانيها) بازنده اصلي محسوب ميشدند. اين درحالياست كه استيلاي قوم مغلوب بر قوم غالب (غالب و مغلوب براساس تعريف الگوي فوق) چنان برجسته بود كه فرداي آن روز، عنوان “قهرماني در غربت” را براي خبر قهرماني طلاييپوشان به ارمغان آورد. اين استيلا اما نه از جنس هجوم تماشاگران تهراني به ورزشگاه آزادي و حمايت آنها از تيم شهرشان (پرسپوليس) كه برعكس، نمودش در نيامدن همانها به آزادي بود.
قريب به 90 هزارنفر نيامدند تا قهرماني سپاهان را در خانه خودشان (تهران) شاهد نباشند، حتي به قيمت آنكه احتمال شكست تيم محبوبشان (پرسپوليس) دربرابر تيم قدرتمند اصفهاني وجود داشت و نياز به حمايت آنها نيز بيش از پيش احساس ميشد.
پرسپوليس هميشه در يك بازي معمولي، غيرحساس و با يك تيم ضعيفتر هم بيش از آني را كه مقابل سپاهان روي سكوها پذيراشد، ميزباني ميكرد. اما در آن روز اين اتفاق نيفتاد تا “روانشناسي اعتراض” حق را به جانب آنهايي دهد كه اصولاًحقانيت هميشگي خود را تا بدانجا ميپندارند كه همه ايران را شهرستان ميخوانند و تنها بريك استان عنوان شهر مينهند.
بهاين ترتيب ميتوان گفت كه خدشه به افسانه برتريجويي پايتختنشينها نه آن سان بود كه آنها دوست داشتند قرمزهاي شهرشان جام قهرماني را بالاي سر برند و چنين نشد، بلكه بيشتر به آن دليل بود كه يك تيم به زعم آنها “شهرستاني” نبايد به اين موفقيت نائل ميشد كه شد و از آن بدتر، اين قهرماني در تهران هم جشن گرفته شد.
اينجاست كه روي ديگر خصلت انسان برتريجو به نمايش گذاشته ميشود: <آيا بايد ديگراني را تحمل كرد كه روزي تحت حمايت و قيموميت ما بودند، اما حالا علم طغيان در دست، نسبت به تحقير خودمان در خانهمان دست ميزنند؟>
اين ديدگاه كساني است كه خود را در هر شرايطي محق پنداشته و رفتارشان را نمونه و معياري ميدانند كه عدول از آن بهمنزله سقوط است و انديشيدن به بيش از آن هم مستوجب عذاب!
ولي آيا واقعاً تحقيري دركار بود؟ آيا در بدترين حالت، نفوذ احتمالي سپاهان در مسير نيل به قهرماني، كمتر از همه كارهايي بود كه پرسپوليس بههمين جهت انجام داد؟ قطعاً پاسخ منفي است. پس چرا با اينحال بازهم آنها خودشان را برتر ميدانستند؟
اينجاست كه ديدگاه قوم برتريجو بيشتر بهچشم ميآيد؛ برداشتي برا ين مبنا كه چون يك تيم “شهرستاني” به مقام قهرماني رسيدهاست پس بايد به آنها توهين كرد، آنها را كوچك شمرد، تحقيرشان كرد و حتي حضور رئيس فدراسيون فوتبال را هم در مراسم اهداي جام قهرماني به “شهرستانيها” برنتافت تا آنها كه هميشه خويش را حق مطلق ميپندارند، جهان را از آن خود دانسته و ديگران را آنچنان به رسميت شناسند كه تنها بهعنوان ابزاري درجهت نمايش اقتدارشان باشد.
nnn
عرصه ورزش بيش از آني كه پنداشته ميشود، صحنه نمايش كينخواهي است و در اين ميان سهم فوتبال بيشتر از ساير رشتههاست. بهترين مكان براي بروز رفتارهايي كه به هرشكل نماد برتريجويي است، زمين فوتبال است و بهترين زمان براي نمايش قدرتطلبي، 90 دقيقه يك مسابقه فوتبال. پس نگاه به پديدهاي بهنام فوتبال تنها از بعدي ورزشي، ساده انگارانهاست و تفسير تلاش 22 نفر بهمنظور رسيدن به هدف، فقط از منظري ورزشي غيرقابل توجيه است. فوتبال بيش از آنكه نشان ميدهد، از پيچيدگي برخوردار است و بنابراين بايد به آن همه جانبه نگريسته شود. تاريخ پرفراز و نشيب اين ورزش نشان داده كه ميدان فوتبال محل بروز رفتارها و شكلگيري شخصيتهاست و در اينميان، سلطهطلبي و سلطهپذيري از مهمترين رفتارهايي است كه بروز آن در زمين فوتبال غيرقابل اجتناب بوده و بررسي آن، تعميم چنين خصلتي از يك جامعه كوچك به كل جوامع بشري تلقي ميشود.
|