|
گروه اجتماع: حتي نسيم ملايمي هم سكون و آرامش شمشادهاي كنار پياده رو را در آفتاب تند نميآشفت. تكه هاي سفيد ابر در آسمان آبي به آرامي تن مي كشيدند و گاه و بيگاه جلوي آفتاب را ميگرفتند. قايم باشك ابر و آفتاب سايه روشن مي زد به سنگفرشهاي پيادهرويي كه ويلچري، تن استخواني مرد را حمل مي كرد .
انگار پوستش را روي استخوان كشيده باشند. آفتاب چشمش را اذيت ميكرد و تندتند پلك ميزد؛ چشمهايي كه رنگ آسمان بود اما سرد.
با صدايي خفه به عابران، چسبها و نوارچسبهايش را نشان مي داد روي همه آنها قيمتها چشمك مي زدند .
عابران، بي اعتنا از كنار ويلچر مي گذشتند و گاه نگاهي خريدارانه به اجناس ميكردند، اما هيچكدام حتي براي لحظهاي كنار پياده رونمي ايستادند. ولي انگار با همه اينها، لبخند را با چهره مرد بافته بودند .
درختان در گرماي تفتيده تابستان با هر نسيمي، رقص ضيافتي طرب انگيز مي كنند.
مرد انگار به بهانه هاي معلومي لبخند مي زند؛ شايد به نگاه كودكانه يا به تعجيل مردم براي رفتن و رسيدن به خنكايي .
عابران هر چند دقيقه يكبارميايستند؛ يا چيزي ميخرند يا فقط تأملي و بعد منصرف مي شوند. در همين حين زني با كودك خردسالش كنار او ميايستد تا در همهمه بوقها و آدمها، از مرد جوان چيزي بخرد. تمام اجناس زن در نايلوني پيچيده مي شود، نايلون پر است از چسب و نوار چسب .
زن دستش را كه در كيفش مي برد متوجه مي شود كه كودك خردسالش كنارش نيست. سراسيمه به دنبال كودكش مي رود و در جمعيت گم مي شود.
مرد پلك هاي داغش را مي گشايد. نگاهي گذرا مي اندازد به آن نقطه دوردستي كه همه دنيا انگار توي آن مي رسد به هم و بعد، يكهو، همان طور كه چسبها را محكم چسبيده است ، موهايش زير دست باد، روي خطوط چهره اش سر مي خورند. چشم ها را تنگ مي كند و از لاي تارهاي درهم موها، محو درخت و آسمان ميشود.
بعد با صداي خفه اي مي گويد :هزار و 500 تومن خانم ...
سمفوني گوشخراش جيرجيرك بين همهمه آدمهاي پياده رو قطع نمي شود، مثل سوهاني بد قلق روي اعصاب .جوان مثل يك عكس در قاب ذهنت مي ماند. زودتر بايد برگردي به خانه و چشمهايش را بكشي، انگار چشمهايش به هيچ كجا بند نيست... .
|