|
گاهي زندگيها سرد مي شود ،گاهي زير يك سقف يخبندان مي شود. آنجاست كه يكي از پديدههايي كه هيچ جايي ثبت نمي شود و هيچ نمود عيني ندارد، اتفاق مي افتد تا مهمترين نوع طلاق كه كودكان زيادي از آن رنج مي برند نمود يابد. در چنين خانواده هايي يك تشنج رواني، حكمفرماست. طلاق گرفتن، ترس دارد، براي يك زن سخت است وارد جامعه اي شود كه مشكلات بسياري سر راه او قرار دارند؛ اما طلاق عاطفي نه در هيچ كجا ثبت مي شود و نه مدركي براي آن وجود دارد. مثل زندگي پريسا كه شش ماه است ازدواج كرده؛ او مي گويد : اصلاً از زندگيم راضي نيستم. قبل از ازدواج عاشق هم بوديم اما حالا كه زير يك سقف رفته ايم، انگار من براي او وجود ندارم؛ نه حرفي نه توجهي و نه حتي دعوايي.كسي كه براي رسيدن به من پاشنه در خانه ما را از جا درآورده بود، حالا كه زير يك سقف با هم هستيم انگار نه انگار كه هستم. او فقط خواسته من را به دست آورد، اما حالا من ديگر براي او جذابيتي ندارم. بين من و او ديگرهيچ احترامي نمانده است، خيلي مرا دوست دارد و من نمي خواهم به هيچ عنوان تن به طلاق بدهم، چون مي ترسم. از حرف هاي فاميل وحشت دارم، از وارد شدن به جامعه و روبرو شدن با برخوردهاي مردم در محيطهاي كار و هر جاي ديگر نگرانم. چون چنين مسائلي را به چشم خود در مورد كساني كه طلاق گرفته اند، ديده ام و به خاطر همين است كه به اين زندگي نكبت بار ادامه مي دهم. من و همسرم ديگر براي هم نيستيم و از هم طلاق گرفته ايم اما نه به صورت قانوني بلكه به صورت عاطفي و پنهاني. سندي هم وجود ندارد كه اين مسئله را ثابت كند. شايد براي جامعه ما كه طلاق زشت و مذموم است، اينطور زندگي كردن بهتر باشد .
با اينكه درصد طلاقها هر روز بيشتر مي شود اما باز هم طلاق به عنوان يك تابو، به حساب ميآيد. همانطور كه مريم .ف 40 ساله مي گويد :داراي دو فرزند هستم. نزديك 15سال است كه از همسرم جدا شده ام. اما جدايي كه در هيچ كجا ثبت نشده است و از خدا مي خواهم طلاق من را در آسمانها ثبت كرده باشد. فقط به خاطر فرزندانم كه اسم بچه هاي طلاق را با خود يدك نكشند، به اين زندگي ادامه مي دهم. اي كاش هيچ وقت به دنيا نمي آمدم، اي كاش هيچ وقت ازدواج نميكردم. اوايل، طلاق نگرفتم چون از وارد شدن به جامعه به عنوان يك زن مطلقه ترس داشتم. ميترسيدم كه وقتي سقفي بالاي سرم نباشد چگونه بايد خرج زندگي را تأمين كنم و سقفي را بسازم؟ چگونه مي توانم حرف اطرافيان را تحمل كنم؟ چگونه مي توانم با متلك پراني هاي مردم در هر كجا، آرام و خونسرد باشم و بتوانم تحمل كنم؟ حالا كه داراي دو فرزند هستم پيش خود مي گويم، اي كاش همان موقع ترس را كنار گذاشته بودم و طلاق مي گرفتم.در حال حاضر اكثر طلاقهاي عاطفي به خاطر ترس از مطلقه بودن، ايجاد مي شود. به طوري كه گاهي زنان ترجيح ميدهند به قيمت نابود شدن هم كه شده، رنج طلاق عاطفي را به جان بخرند، اما اين امر پنهان باشد. به اين دليل كه هنوز هم جامعه ما با سنت هاي موجود، دست به گريبان است .
اما برخي اوقات نيز طلاق هاي عاطفي به دليل خيانت همسر، روي مي دهد و همين عامل باعث فروپاشي ظاهري مي شود. فاطمه 25 ساله در اين رابطه مي گويد: داراي يك فرزند يك ساله هستم. ميدانم كه همسرم در بيرون از خانه با ديگران ارتباط دارد اما به رويش نمي آورم. در ابتداي ازدواج همه به من مي گفتند اين مرد مناسب خانواده ما نيست، اما انگار كر و كور شده بودم. حالا مي فهمم كه بزرگترين اشتباه را در زندگي كرده ام كه به حرف خانواده ام گوش نكردم، آنها بيرون گود بودند و نظاره گر و من داخل گود و هيچ چيز را نمي ديدم. نمي توانم طلاق بگيرم چون نمي دانم چگونه بايد با اين مخارج سنگين كنار بيايم و خرج خود و فرزندم را تأمين كنم، نمي دانم كجا ميتوانم سقفي ديگر، براي زندگي خود پيدا كنم. در جامعه ما وقتي بدانند زني به هر دليلي شوهر ندارد، مردم به چشمي ديگر به او نگاه مي كنند و بعضي فقط به دنبال اذيت و سوءاستفاده از او هستند. من از ورود به اين جامعه به عنوان يك زن مطلقه، مي ترسم . با اين حال اگر فرزند نداشتم، شايد تن به طلاق مي دادم، چون مي توانستم راحتتر زندگي كنم. زندگي خوبي ندارم ولي مجبورم اين زندگي را بهخاطر فرزندم و تربيت مناسب براي او، حفظ كنم و به خاطر از دست ندادن اين سقف با تمام ويرانگياش آن را تحمل مي كنم.
بهترين كسي كه مي تواند ما را در اين رابطه كمك كند، آرزو شريفي آسيب شناس اجتماعي، است. به اعتقاد او، اين موارد در جامعه ما بسيار ديده مي شود، شايد بتوان گفت اين موارد ذكر شده قطره اي از يك درياست. به هرحال بايد توجه داشت كه جلوگيري از طلاق، شايد غيرممكن باشد، اما حداقل مي توان راهكارهايي جست، تا به وسيله آنها بتوان از مضرات اين معضل كاست. در واقع ميتوان اينگونه بيان كرد كه ما بايد بيش از هر چيز به فكر بازخواني فرهنگ طلاق، در جامعه باشيم. بايد سازمان هايي شكل گيرند كه بتوانند به خوبي انگيزه هاي طلا ق در خانوادهها را بررسي كنند وآنها را از اين كار، بازدارند و نيز بتوانند به درستي ارزيابي كنند كه كداميك از والدين، شايستگي قبول و نگهداري فرزند خود را مي توانند داشته باشند تا با اين كار بتوان از دغدغه ها و دل نگراني هاي جامعه، كم كرد. اين مورد مربوط به خانوادههايي است كه به علت مسائل سنتي و عرفي كه حاكم بر عقايد آنهاست يا برخي باورهاي نادرست و نگرش هاي منفي جامعه نسبت به زنان مطلقه، ترس و نگراني از تنهايي، از دست دادن فرزندان و يا ناتواني در تأمين نيازهاي زندگي، تصميم مي گيرند كه به اجبار زير يك سقف زندگي كنند. در چنين اوضاع نابساماني، زن، انزوا طلبي اختيار كرده و خود را شريك زندگي نميداند و تنها به دليل شرايط اجتماعي، خانوادگي و فرهنگي به زندگي ادامه ميدهد.
وي مي افزايد :اين طلاق هاي عاطفي را كه در خيلي از خانوادهها وجود دارد نبايد دست كم گرفت. بسياري از خانواده ها مشكلات زندگي زناشويي را به دست گذر زمان مي دهند كه به گفته خودشان بعداً درست مي شود، بعداً با آمدن فرزند بهبود پيدا مي كند، اما بي اهميت جلوه دادن مشكلات و مسائل و موكول كردن آنها به گذشت زمان، ميتواند سايه مشكلات را گسترده تر كند.
در حال حاضر به گفته عليرضا يارقلي مشاور خانواده ميزان طلاق عاطفي دو برابر طلاق رسمي است . اگر اين واقعيت تلخ را بر اساس مقدمه بالا بپذيريم كه ميزان طلاقهاي عاطفي، حداقل دو برابر طلاقهاي رسمي است، آمارتكان دهنده اي است كه مانند يك بمب ساعتي جامعه در حال گذار ما را تحت سلطه خودش قرار داده است .
|