|
انگار سهراب سپهري سالها پيش فهميده بود كه مردم قدر آب را نميدانند كه گفت: <آب را گل نكنيد>، اما كاش مردم فقط آب را گل ميكردند، ولي اتفاقي كه براي آب زايندهرود ميافتد خيلي بدتر از گلكردن است.براي اينكه تلخي و بدي اتفاق را بهتر درك كنيد شما را به مرور خاطرات و وقايع دوسال پيش و دركل زماني كه بستر سله بسته زايندهرود قابل روِيت است دعوت ميكنيم؛ زمانيكه سايه خشكسالي و كمبود آب برتن زايندهرود سايه ميافكند و ضربان قلب تپنده شهر را كند ميكند. صداي آه و شكايت شهروندان بلند ميشود كه اي داد و بيداد، زايندهرود درحال خشكشدن است و اين اتفاق بهاين خاطر رخ ميدهد كه دربالادست آب را تقسيم كردهاند و به يزد و كرمان و رفسنجان و حتي كشورهاي كوچك حاشيه خليجفارس آب ميدهند و ما بايد از داشتن زايندهرودي زنده محروم شويم!
دوربينهاي خبري و صفحات روزنامههاي محلي و سراسري نيز اين موضوع را برجسته ميكنند و باتمام توان تلاش مينمايند تا خشكشدن زايندهرود را بهتصويركشند و گزارشات و مقالات ريز و درشتي درموردآن چاپ كنند و جالب اينجاست كه همگي قصد دارند داغي بردل نهند و اين واقعه را دردناكتر از آنچه كه هست جلوه دهند.
آري، جاري نبودن آب در بستر زايندهرود دردناك است، سلهبستن بستر زندهرود دردناك است، خشكشدن زايندهرود دردناك است، چرا كه زايندهرود نقش عمدهاي در طراوت و زيبايي نصفجهان دارد و نبودنش نبض حيات شهر را كند ميكند و تركهاي خشك و سلههاي بيجان كف آن، روح هر بينندهاي را آزار ميدهد. اما بهراستي زمانيكه نبض شهر با جريان آب در زايندهرود، پرسرعت ميزند، چه كسي و يا كساني قدردان اين اتفاق هستند؟!
انگار عادت شده كه هميشه خواهان همهچيز باشيم و تنها درصورت ازدستدادنشان گله و شكايت كنيم. وقتي بعد از خشكسالي و كمبود آب قرار ميشود تا زندگي را به زايندهرود برگردانيم، همگي ابراز خرسندي ميكنيم و درمقابل دوربينها لبخند ميزنيم كه زايندهرود يعني شريان زندگي و طراوت. درگزارشها و مقالات ميخوانيم كه زايندهرود يعني ضربان حيات دوباره شهر و اين احساسات زيبا با محوشدن تركهاي ريزودرشت بستر خشك رودخانه و جريان دوباره آب كمكم كمرنگ ميشود و دوباره چشمها به زندهشدن زايندهرود عادت ميكنند و اينقدر عادتهايمان برايمان تكرار ميشود كه فراموش ميكنيم زايندهرود يعني زندگي، زايندهرود يعني طراوت و زايندهرود يعني زيبايي شهر اصفهان.
وقتي همه اينها را فراموش ميكنيم، به سراغ اين عادتمان ميرويم كه براي تفريح به پاركهاي حاشيه رودخانه برويم و با وجود سطلهاي زباله متعدد، زبالههاي ريز و درشتمان را به جريان حياتبخش شهر بريزيم. كنار آب ميرويم تا جسم و روحمان را با جريان زيباي آب صيقل دهيم و درعوض نازيباييها را به تن زندهرود تقديم كنيم. بطري نوشابه و پاكت آبميوه و پوسته خوراكي و جعبه پيتزا و پوشك بچه و هزار زباله ديگر را بهبستر رودخانهاي ميريزيم كه درزمان خشكسالي براي نداشتنش غصه ميخورديم و شكايت ميكرديم.
ميبينيد! بههمين راحتي فراموش ميكنيم كه زماني در نبود زايندهرود، ناراحت بوديم و بهزمين و زمان بدوبيراه ميگفتيم كه نبودن آب در زايندهرود يعني نبودن جريان زندگي در شهر.
ما راحت فراموش ميكنيم كه جريان آب يعني جريان زندگي و راحت عادت ميكنيم كه وقتي زايندهرود زندهاست به تنش زباله و آشغال بريزيم و جالب اينجاست كه با همين فراموشي و عادتهايمان وقتي كه به كنار آب ميرويم و ميبينيم كه ضربان زندگي شهر درحال كندشدن است و تركها و سلهها دوباره دارند روح شهر را تسخير ميكنند، سينه جلو ميدهيم و صدايمان را كلفت ميكنيم و ميگوييم دارند آب را به يزد و كرمان و حتي كشورهاي ديگر ميدهند و ما بايد زجر خشكسالي و خشكشدن زايندهرود را تماشا كنيم. نميدانيم چهشد كه بهاينجا رسيديم، اما ميدانيم كه ميتوانيم با فرهنگسازي و صرف هزينه، از اين همه فراموشي و عادتهاي زشت دورشويم. كافي است كه بهسهراب گوش كنيم؛ آب را گل نكنيم، آب را كثيف نكنيم و بستر رودخانه را با سطل زباله اشتباه نگيريم.
فراموش نكنيم كه بستر سلهبسته رودخانه، با زايندهرودِ پر از زباله چندان فرقي ندارد و هر دو چهره، شهر و سلامت روح را به خطر مياندازند. عادت نكنيم كه زبالههايمان را هرجايي بهغير از سطل زباله بريزيم.
بياييد از اين همه فراموشي دست برداريم و آب راگل نكنيم، شايد اين آب روان ميرود پاي سپيداري ... .
|