ابرهاي خيس همچون لشكر سياه زره پوش مي گذرند، اشعههاي خورشيد با شمشيرهاي زرين نشان در هوا برق مي زند و باد، سرماي گزنده را هل مي دهد توي دل اكبر. نردههاي سبز و يك جعبه چوبي، مي شود محل كاسبي اش. اكبر مهاجري است از سرزمين ديگر
.
راضي هستي از كار كوپن فروشي؟ انگار يه جور دلاليه، نه ؟
چاره چيه؟ بايد زندگي را گذروند .
مردمي كه ميان كوپن بفروشن. معمولاً از سر ناچاري ميان. شما ناراحت نمي شي ؟
چرا ناراحت بشم؟ يه جورايي كمكشون مي كنم، به نفع خودشونه. شايد اين پول را بزنن به زخم زندگيشون .
آخه چه زخمي؟ مگه كسي از كالاي كوپني بي نيازه كه بخواد بفروشتش ؟
آره بابا؛ من بارها شده از پولدارا كوپناشونو خريدم، همينطور ورقه اي؛ بعضي وقتهام معتادا كوپن اعضاي خانوادشونو مي دزدن و مي فروشن .تو اين دنيا گرسنه ها زيادن و حتي ترجيح مي دن كوپناشونم بفروشن .
نسيم، شولاي درختان را مي آشوبد و پوست آسمان چنان نرم است كه به جدار رودخانه مي ماند .پسر ، غرق در افكار مشوش خود ، قدم مي زند و كوچه هاي خاطرات را پشت سر مي گذارد، باز هم كوچه اي بن بست . بن بستي كه هميشه وجود داشت و او هنوز نتوانسته بود فرا تر از آن گام بردارد. هر گاه به اين جا رسيده بود همين بن بست ، دست نخورده و آشكار ، او را از ادامه مسير باز مي داشت. بن بست نداري و نابساماني ، بن بست فقر ، بن بست بي پولي و دهها راه نرفته و راه نخواسته كه او را واداشته تا كوپن فروشي كند .
سرمايه نداشتم كه كسب و كاري راه بندازم.
تا حالا چند تا شغل عوض كرده اي؟
خيلي كار عوض كردم. سراغ كارهاي توليدي رفتم كه ياد بگيرم، اما بعد از مدتي بيرونم كردن، مي دونيد چرا؟ براي اينكه بيمه ام نكنن. وقتي هم كه بيرونم كردن، چون سرمايه نداشتم، نتونستم كار و كاسبي راه بندازم.
اينقدر دلتنگ و غمگين است كه از دور جلب توجه ميكند. چهره پيري دارد اما از راه رفتنش مي شود فهميد كه بيست و چند سالي بيشتر ندارد .
دلم مي خواست پدر داشتم تا در نوميديهايم همدمم بود، چيزي كه هيچ وقت تجربه نكرده ام. امروز هوا مثل سرب روي سينه ام سنگيني مي كند .
قدمهايش كش مي آيد روي كشيدگي خيابان.مقواي سفيد توي دستهاي زمخت، سرخ و سرمازده اكبر هارموني غريبي باهم دارد؛ سرد است و سبك.
راستي با اين كوپنا چه مي كني ؟
اداره بازرگاني مي بريم. اعلام نشده ها را نگه مي دارم وقتي اعلام شد مي خرم و به مغازه دارا مي فروشم. بالاخره زندگيمو يه جورايي مي گذرونم.
با عينك قاب مشكي و كاپشن سفيد قرمز، مقوا را سفت به خودش مي چسباند. روي مقوا با دست خطي ابتدايي ميتواني انواع كلمه هايي كه به روغن و قند و شكر و. .. ختم مي شود را ببيني .
چقدر همه غريبه اند اينجا، همه سرخ و خيس از سرما فقط نگاهش مي كنند. ته لهجه خراساني اش غريبگي اش را دو چندان مي كند .
پس با اين حساب وضعيت برنج و روغن تو خونت خوبه، نه ؟
يه روزي بد نبود اما با اين وضعيت كه سالي يه بار كوپن اعلام مي شه ديگه نه.
هدفمندي يارانه ها شامل حال كوپنا هم مي شه. تو بيكار بشي چه مي كني ؟
هر كاري بقيه كردن ما هم مي كنيم. ميرم دور ميدون باركشي، چاره چيه ؟
از پشت شيشه هاي ذره بيني عينك دو تا چشم، زل زده به بيرون؛ قرمز و متورم .صداي بوق ممتد مي آيد، درد دارد انگار .اين را از رگهاي برآمده روي گردنش مي شود فهميد . زخم يك كلمه است كه در پس نداري اكبر، در فضاي گمشده فقر، بزرگ مي شود و مدام ضربه مي زند و حالا دردها و زخمهاي اكبر است كه تا دوردست آسمان پرت مي شود ...