هرمي پر هياهو از كوره نانوايي زوزه مي كشد و صداي آن از ميان به هم خوردن سيخ با سنگ تنور به گوش مي رسد. صداهاي دور بوق ها، ديوانه وارو آشفته با آنها پيوند مي خورد و اكبر به ناله هاي كابوس وار باد گوش مي سپارد.
اينگونه بي مكث سخن گفتن و بي توقف ايستاده، پا بر جاي لغت در وحشت سكوت، گلو را خشك مي كند و كوير از دهان مي ريزد در مسير لغاتي كه خستگي سال ها را به دوش مي كشد و صبوري كوير دست روي شانه اش مي گذارد و خستگي شانه اش را با تكان هايي گرم، به اميد صبحي دوباره مي سپارد.
شايد مي انديشد كه در اين شهر بايد مثل يك غريبه بميرد. با موي و چشم قهوه اي، بي حال و وارفته، كند و سنگين نگاهم مي كند.
چي شد نانوا شدي ؟
خيلي دوست داشتم، بابام هميشه مي گفت مرد بايد نان آور خانواده باشد.
موهاي انبوه مشكي اش كه از روي پيشاني بلندش آراسته و مرتب به پشت شانه خورده، به صورتش وقار ويژه اي بخشيده؛ با خنده اي فرو خورده مي گويد :
بايد گذروند ديگه.
حالا دوست داري بچه هاتم نان آور خونه باشند ؟
نه، پسر ندارم.
دخترات چي ؟دوست دارن پدرشون شاگرد نانوا باشه ؟
يه دختر بيشتر ندارم، تو شهر غريب زندگي مي كنه. تو غربت شوهر كرد. رفت درس بخونه، موندگار شد.
چند ساله نانوايي؟
30 ساله.عاشق تنور گلي ام، يادش بخير اون روزا. هيچ بويي تو دنيا به پاي بوي نون تازه نمي رسه.
دمپايي هاي مرد، سياه مي زند اگر تخيل بگذارد كه از زير گرد و غبار آرد تشخيص بدهي كه سياه بوده. قطره هاي خشك شده خمير روي دستش دلمه بسته، دستش ديگر رنگ پوست ندارد، زرشكي است، شايد هم قهوه اي.
با سيخي كه توي دستش جا خوش كرده، مثل دن كيشوت قصه هاي سروانتس شده، اما اين بار اين جنگ با داغي تنور است و آتش.
بيست و هفت هشت سال است كه كارش همين است. گويي60 يا 70 ساله است.
از پدرش مي گويد كه 40 سال راننده تاكسي بوده:من از رانندگي بدم مي آمد.خوشم نمي آمدكلاچ بگيرم از صبح تا شب. پيراهن سبزش را صاف مي كند، روي شكم جلو آمده اش و با سبابه دست راستش با چسب نيم كنده اي روي انگشت شستش بازي مي كند.
تفريح و سرگرمي ات چيه؟
درحالي كه با ناخن بلند و سياهش چسب هاي روي دستش را مي كند، مي گويد: هيچ، با بچه ها وقتم رو مي گذرونم. گاهي راديو گوش مي ديم. گاهي هم استاديوم مي ريم. اهل دود نيستم.
چرا گاهي؟
وقتي بازي باشه مي ريم.اگه وقت داشته باشيم.
چانه اش را جمع مي كند؛ گونه سوخته اش هم جمع مي شود. لبخندي ناتمام بر لبش نقش مي بندد.
از كار نمي شود زد اما زندگي هم مي خواهيم بكنيم ديگه. از وقتي پدرم فوت كرده و سرپرست خانواده شدم، كمي منزوي شدم.
|